زين العابدين شيروانى

532

بستان السياحه ( فارسي )

و مشاهده نمىكنيد كه ملوك روزكار و سلاطين كردون اقتدار حصنهاى استوار ساختند و قصرهاى زرنكار و كاخهاى عالىمقدار و باغهاى خلد آثار پرداختند و خزينهاى بر زر نهادند و به در جواهر خويش را آرايش نمودند و در ميان پرند و پرنيان آسودند و جشنهاى چون كلشن آراستند و دلبران ماه‌پيكر و شاهدان خورشيد منظر خواستند و جامهاى رنكين و لباسهاى كوهرآكين پوشيدند و طعامهاى نمكين و شربتهاى شيرين خوردند و نوشيدند و به ديوهاى بادپيما سوار شدند و با پريان حور لقا هم‌نشين آمدند آخرالامر با هزاران حسرت از اين جهان رفتند و در زير زمين و تودهء خاك منزل كرفتند نه از نام ايشان خبرى و نه از آثار ايشان اثريست مكر آنكه دانايان ذكر ايشان را در كتابها آورده‌اند و دانشمندان آثار ايشان را در تاليفات خود ذكر كرده‌اند و ذكر جميل ايشان را بيان نموده‌اند و نام ايشان را به خوبى ياد فرموده‌اند چون امناى دولت اين كلمات حقيقت سمات را از اسكندر معرفت‌كستر استماع نمودند همكى به خاك عجز و انكسار افتاده بر قصور فهم خويش اذعان كردند عارفى كويد كه بر ارباب خرد پوشيده نيست كه اكر دانائى كسى را مدح و ثنا نمايد و او زبان بر ردّ و قبول شخص كشايد سزاست زيرا كه جان دانا از اغراض نفسانى مبرّا و دلش از امراض حرص و طمع معرّاست و نفس او از لوث كذب و بهتان دور و خيال او از تملّق و مداهنه مهجور است نه آنكه جهلاى چند خود را دانشمند شمارند و سفهاى خودپسند خود را هوشمند پندارند و براى لقمه نانى خبّازى را قاسم الارزاق خوانند و بجهة شربت آبى سقّائى را ميكائيل دانند و بطمع دسته علفى كوسفندى را اسماعيل نامند و به خيال برّهء كركى را يوسف لقب كنند و بتصوّر دراهم چند يزيدى را امير المؤمنين خطاب نمايند و به تمنّاى مشت حبّ البقرى كاوى را موسى كويند و به هواى توبرهء كاهى خريرا عيسى خوانند و بتوهم جلب نفعى كه آيا شود يا نشود بو جهل را بو الحكم نام نمايند نظم چه مىكويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاءت قل اللّه چون اردشير بابكان مملكت ايران را از وجود اعدا مصفّا ساخت مداين را معمور كرد لنگر اقامت انداخت انوشيروان عادل ابن قباد در آنجا ايوان عالى از كچ و آجر بنا كرد و صحن آن سرا را صد و پنجاه كز برآورد و بعد در آنجا صفّه بزرك احداث نمود طول آن صفّه هشتاد و دو كز و عرض آن چهل و دو كز بود و بلندى آن طاق شصت و پنج كز بود و در اطراف آن طاق عمارات بلند و حجرات ارجمند درخور آن عمارت تمام فرمود كويند هيچ آفريده از آجر عمارتى بدان عظمت و متانت طرح نينداخته است راقم كويد كه در حدود هزار و دويست و چهل و پنج هجرى آنجا را ديده و آن طاق به نظر رسيده است به غير از طاق در آنجا عمارت ندارد نظم جزاى حسن عمل بين كه روزكار هنوز * خراب مىنكند باركاه كسرى را در سنهء شانزدهء هجرى سعد بن وقاص نصربان عمر بن خطّاب آنجا را فتح نموده و يزدجرد بن شهريار كه آخر ملوك ساسانيان بود فرار كرد و سعد غنايم را جمع آورد بعد از اجتماع اموال خمس آن را به مدينه فرستاد و باقى را در ميان نهاد شصت هزار نفر بودند و بر شصت هزار نفر تقسيم نمودند هريك را دوازده هزار درهم رسيد و حال آنكه بعضى از اشياء داخل قسمت نكردند و همچنان بدار الخلافه ارسال كردند من‌جمله قعقاع بن عمر در فتح نهروان ديد كه جمعى از اعراب شترى را احاطه كرداند قعقاع با طايفهء خود بر آن جماعت حمله كرده ايشان را متفرّق كردانيد و آن شتر را با دو صندوق كه بر او بار بود به نظر سعد رسانيد و چون صندوق را كشادند در آن جامهء بود از مرواريد غلطان هر دانهء آن برابر بيضهء عصفورى بود و كوشوارى ديدند مرصّع جواهر ثمين و بيست عدد انكشترى از ياقوت كه جواهريان زمان از قيمة آن عاجز بودند همكى را به مدينه ارسال نمودند و در شب ولادت حضرت رسالت‌پناه ( ص ) چهارده كنكرهء طاق كسرى خراب شد و ديوارش شكافت كه اكنون همان قسم باقى است كويند منصور عبّاسى خواست جهة تعمير بغداد مداين را خراب كند و از اسباب آن بغداد را آباد نمايد مقدارى خراب نمود و چون از عهده برنيامد ترك كرد ذكر مدين بفتح ميم و سكون دال و فتح ياء و سكون نون كويند نام يكى از فرزندان حضرت ابراهيم ( ع ) بود و ديارى از كشور شام عمارت كرده بنام خويش موسوم نمود و مردم آنجا نافرمانى حضرت شعيب پيغمبر ( ع ) نمودند و باب ضلالت و كمراهى كشودند لاجرم بسخط الهى كرفتار شده طريق عدم پيمودند اكنون آن ديار معمور نيست ذكر مدينهء منوّره كويند آن شهر را يثرب نام بود و جناب رسول ( ص ) اكرم به مدينه موسوم نمود بعضى از